مهاجر چشم و گوش بسته
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٦  

این مطلب رو تو وبلاگ Tehrantonian - A Tehrani in Torontohttp://tehrantonian.blogspot.com خوندم و خیلی خوب حال و هوای تاره مهاجرها رو توضیح داده خواستم شما هم بخونید:

نه شوخی نمی کنم. دقیقا منظور ندیدن و نشنیدن است. یعنی چه؟ اجازه بدهید موضوع را بررسی کنیم:
در طی سالهایی که در این کشور بوده ام با ایرانی های تازه مهاجر زیادی تماس داشته ام. خیلی ها را حضوری ملاقات کرده ام، در تنظیم رزومه یا آماده شدن برای مصاحبه های کاری کمک کرده ام، در پیدا کردن خانه یاری داده ام یا ده ها امر ریز و درشت دیگر. چند مشکل رفتاری و روحی تقریبا در همه کسانی که بتازگی از تهران – یا سایر شهرهای بزرگ- به کانادا آمده اند مشهود است.

علت را اجازه دهید همین الان باز کنم تا جای خرده گیری باقی نماند.

این گروه از شهری شلوغ و آلوده و منفجراز جمعیت می آیند سرشار از استرس، که فشار روحی شدیدی را برای مدتی طولانی به ایشان تحمیل کرده بوده، همگی شدیدا مسمومیت سرب دارند و نزار و زردنبو هستند، هفته های آخر مهاجرتشان استرس اضافی هم داشته اند و یکی دو روز قبل از سفرشان هم این فشار به اوج رسیده و الان بطور ناگهانی وارد دنیای ناآشنایی شده اند با هزاران سوال در هر گوشه آن که هنوز برای همه آنها جوابی ندارند. بسیاری مبتلا به Attention deficit disorder یا کاستی در توان تمرکز حواس در درجات مختلفی از این عارضه هستند. طول توجه مفیدشان به طرف مقابل گاها 30 ثانیه یا کمتر است و ذهنشان مرتبا از تماس با طرف مقابل به درون افکارشان پرتاب می شود و برمی گردد. اگر از ایشان بخواهید موضوع مکالمه را تکرار کنند گاها نیمی از آنرا بیاد ندارند. کافیست این مشکل را در موقع مصاحبه های کاری هم داشته باشند تا تحت عنوان "مشکل در برقراری ارتباط" از لیست کاندیدا ها حذف شوند.

در واقع انگار گوش ایشان بسته است و نمی شوند.

خروج از محیط پر از استرس و فشار عصبی به درون محیطی که محرک های قبلی را ندارد – نه از ترافیک فاجعه آمیز خبری است نه از آلودگی هوا، نه از کنسرت بوق و فحش راننده ها، نه از پرخاشگری و عصبیت بقیه مردم (از فروشنده گرفته تا راننده تاکسی تا کارمند بانک تا ...) و این عدم وجود محرک باعث می شود دوران بازپروری عصبی آغاز شود که مساوی است با بیرون ریختن اثرات فشار های قدیم به شکل افسردگی یا تپش قلب یا سردردهای میگرنی یا از آن بدتر پرخاشگری های انفجاری و ناگهانی.

محیط جدید، بخاطر جدید بودنش فشار جدیدی برای این مهاجر به همراه دارد. از بیکاری گرفته تا ندانستن چهار گوشه شهر، پروسه های اداری، ریزه کاری های قرارداد اجاره تا .... هر چیز جدیدی که مهاجر باید از آن سر در بیاورد.

اما این مهاجر عادت به دیدن جزئیات ندارد. گویی چشمانش بسته اند!

در واقع در محیط قبلی جزئیات ارزش "جزئی" دارند. نوشته ها و علامت های کف خیابان ها هیچ معنی خاصی ندارد. هر کسی هر طور که دلش می خواهد – یا بهتر بگوییم هر طور که ترافیک وحشتناک و جنگ تن به تن خودروها به او اجازه می دهد – روی هر خطی که در خیابان کشیده شده می رود یا می ایستد. تابلوی های خیابان ها معنی خاصی ندارند. هر روز شاهد صدها راننده متخلف می شود که مسیر ورود ممنوع را آمده اند و حالا با بوق و چراغ از او می خواهند کنار برود و به ایشان اجازه عبور بدهد. ریز اطلاعات چاپ شده روی بسته ها اهمیت چندانی ندارد. قیمت روی جعبه هیچ ارتباطی با آنچه پای صندوق می پردازی ندارد. بتو می گویند این قیمت مال قدیم است. دلیلی ندارد باور کند که توضیحات پشت جعبه دقیق باشد. مهم نیست که فلان آیین نامه چه نوشته یا فلان دستور کار چه می خواهد. هر کسی در هر سیستمی که کار می کند از آیین نامه نا نوشته ای که برداشتی نامعلوم از سیستم مدون است و دایما در تغییر است و توسط آن گروه دنبال می شود تبعیت می کند.

پس جای تعجب ندارد که وقتی این مهاجر به کانادا قدم می گذارد و می خواهد قراردادی را امضاء کند (از قرارداد اشتراک تلفن همراه گرفته تا اجاره و ...) دقتی به جزئیات نمی کند. علاقه ای هم به جستجوی اطلاعات در مورد حق و حقوق خود در آن زمینه بخصوص ندارد. چون این موضوع قبلا کاربردی عملی نداشته. نتیجه هم این می شود که خود را وارد قراردادی می کند که با "چشم بسته" امضاء کرده و معلوم نیست مطابق میلش درآید یا سرش کلاه نرفته باشد.

من این موضوع را ده ها بار به دوستان تازه مهاجرم گوش زد کرده ام اما صدها بار شاهد عدم رعایت آن بوده ام!

ضعف زبان انگلیسی هم در این رابطه اثر مهمی دارد. اشتباه فهمیدن موضوع، عدم توانایی در درک نوشته هایی که تا حدودی اصطلاحات حقوقی در آنهاست، و از آن بدتر، ضعف در مکالمه انگلیسی و درک ناقص سخنان طرف مقابل. در مورد قوی کردن توانایی ها در زبان انگلیسی هم بارها نوشته ام. اولین لاگ این وبلاگ در شش سال پیش به این موضوع پرداخته و هر سال بار ها آنرا تکرار کرده ام.

در واقع شرایط بد روحی و جسمی و بدآموخته های رفتاری ما بزرگترین موانع ما در هفته های اول ورود به کانادا هستند. حال اگر بازار کار هم راکد باشد طبعا این مسیر ناهموار تر و سخت تر می شود. اگر در مورد این بازار مطالعه نکرده و یکی دو طرح برای موفقیت خود نریخته باشیم باز هم سخت تر می شود.

این دوران البته دیرپا نیست و با یادگرفتن الفبای زندگی در این کشور و رفع تدریجی استرس های کهنه از روح و روان مهاجر جای خود را دوران سازندگی می دهد. مهم ثابت قدم بودن و انعطاف پذیری در پذیرش وجود نقاط ضعف و تلاش برای رفع آنهاست. این نسخه ها را هزاران ایرانی موفق اینجا پیچیده اند. شما هم می توانید.

موفق باشید



 
1388
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٤  

سال ٨٧ با تمام خوبی ها و بدی هاش گذشت. تغییر بزرگی تو زندگی ما اتفاق افتاد که هم دوستش داریم هم نه ولی راه جدیده و باید پیش بریم تا به اهدافمون برسیم.

از دو سه هفته قبل عید دچار دلتنگی خیلی شدیدی شدم ولی به لطف همسر عزیز که واقعا صبوری بخرج داد و کلی حمایت روحی ازم کرد و دوستای خوبمون که نذاشتن تنها بمونیم الان خیلی بهترم.

امیدوارم سال ٨٨ سال پربرکت و شادی باشه واسه هممون.

لبتون خندون و دلتون شاد



 
از من
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٥  

۵شنبه شب تو یه عروسی ایرونی شرکت کردیم. خیلی برام جالب بود که اینجا دارم میرم عروسی. همه چی کاملا ایرونی بود از آرایش و لباس عروس تا غذا و نوع پذیرایی و خواننده ولی من هیچ جوری باورم نمیشد که بشه بدون خانواده ها اینجا عروسی برگذار کرد. هیچ تصوری از اینکه پدر و مادر عروس و داماد تو عروسی بچه هاشون نباشن نداشتم

این روزا افتادم تو حال و هوای عید و خیلی دلتنگی میاد سراغم.امیدوارم بتونم با این حس و حال کنار بیام

امروز جودی و آلینا ناهار خونه ما بودن براشون قورمه سبزی پختم. جودی میگفت مزه یکی از داروهای چینی رو میدهناراحت ولی واسش جالب بود. آلینا هم لوبیا هاش رو دوست نداشتنیشخند ولی در کل روز خوبی بود کلی با هم گپ زدیم.

دلم تعطیلات نوروز رو می خوادگریه (می خوام هم از توبره بخورم هم از آخور)

جمعه رو مرخصی گرفتم تا یکم حس و حال سال نو بگیرمنیشخند

پیشاپیش سال نو همگی مبارک



 
پاییز استرالیایی
ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤  

الان ۴ روز که پاییز اینجا شروع شده ولی اصلا رنگ و بوی پاییز رو نداره. همه جا سرسبز و بهاریه. تازه گلهای یاس نمی دونین چه عطری تو هوا پخش می کنن.

البته شنیدم که پاییزای بارونی خواهیم داشت ولی هیچی برام جای پاییز تهران رو نمی گیره.

 



 
گواهینامه رانندگی
ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠  

من بالاخره گواهینامه رانندگیم رو گرفتم.

اینجا واسه اینکه گواهینامه بگیریم، واسه ما که حداقل ٣ سال سابقه رانندگی تو کشور خودمون رو داریم ٢ مرحله داره. اول گذروندن آیین نامه و بعد تست رانندگی.

تست آیین نامه خیلی آسونه یه جوری جواب ها رو چیدن که جواب اصلی توش جیغ میزنه. گزینه های دیگه اش خیلی پرته.

ولی تست رانندگی رو خیلی سخت میگیرن، بیشتر از اینکه به دست فرمون توجه کنن به رعایت قوانین و علایم توجه میکنن. واسه مایی که یه عمر سعی کردیم دست  به فرمون باشیم قوانین اینا واقعا احمقانه و دست و پا گیره.

خلاصه اینکه من دو بار به دلیل اینکه حق تقدم رو رعایت نکردم و پشت Stop sign به اندازه کافی وانیستادم و یه سری خورده ریزه دیگه رد شدمنیشخند و بار سوم هم با ارفاق قبول شدمخنده

اینجا وقتی رد میشی دیگه تنهایی نمیتونی پشت ماشین بشینی و گواهینامه مبتدی میگیری که خیلی ضایع اس



 
کلاس زبان
ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠  

خوب بالاخره اینجا فصل کار و بار شروع شده. از اول فوریه اینجا کم کم همه چی رنگ جدی بخودش میگره و مدرسه ها و دانشگاهها باز میشن. ما هم کلاس زبان اسممون رو نوشتیم و الان سه هفته است که میریم کلاس.چون سطح زبانمون بالاتر از سطحی بود که بشه از کلاسهای مجانی واسه مهاجران استفاده کنیم مجبور شدیم که براش پول بدیم البته خیلی کم.به قول خودشون ما اوزی ها مجبوریم پولی این کلاسها رو بگذرونیم(ما رو هم آوردن تو جمع خودشون)

این کلاسی که ما میریم یه جورایی آمادگی برای آیلتسه. چیزی که واسه من جالبه اینه که وقتی معلم میگه در مورده یه موضوعی صحبت کنید، نظرات بچه ها خیلی متنوع و جالبه ولی یادمه تو ایران همه به یه سری چیز فقط فکر میکردن.

بچه های کلاس خیلی مهربونند تقریبا الان همه با هم دوست شدیم ولی من با ٣ تاشون صمیمی تر شدم که آلمانی و برزیلی و چینی هستند



 
2009
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱  

اینجا چیزهایی رو دارم تجربه میکنم که هیچ جور نمیتونم توصیفشون کنم فقط حسشون میکنم.

 




 
آنهایی که رفته اند و آنهایی که مانده اند
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٩  

 

آنهایی که رفته اند و آنهایی که
 
مانده اند
  
 <
آنهایی که رفته اند هر روز
 
ایمیلشان را در حسرت نامه
از
 
آنهایی که مانده اند باز می کنند و
 
از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه
 
می شوند.
<<
آنهایی که مانده اند هر
 
روز…نه…یکروز در میان ایمیلشان
 
را چک می کنند و از اینکه نامه ای
 
از آنهایی که رفته اند ندارند
 
کفرشان در میاید.
<
آنهایی که رفته اند منتظرند
 
آنهایی که مانده اند برایشان نامه
 
بنویسند .فکر می کنند که حالا که از
 
جریان زندگی آنهایی که مانده اند
 
خارج شده اند آنها باید تصمیم
 
بگیرند که هنوز می خواهند به
 
دوستیشان از دور ادامه بدهند یا
 
نه.
<<
آنهایی که مانده اند منتظرند
که
 
آنهایی که رفته اند برایشان نامه
 
بنویسند .فکر می کنند شاید آنهایی
 
که رفته اند مدل زندگیشان را عوض
 
کرده باشند و دیگر دوست نداشته
 
باشند با آنهایی که مانده اند
 
معاشرت کنند.
 <
آنهایی که رفته اند همانطور که
 
دارند یک غذای سر دستی درست می
 
کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند
 
آنهایی که مانده اند الان دارند
 
دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی
 
می خورند و جمعشان جمع است و می
 
گویند و می خندند.
<<
آنهایی که مانده اند همان طور که
 
دارند یک غذای سر دستی درست می
 
کنند فکر می کنند آنهایی که
رفته
 
اند الان دارند با دوستان جدیدشان
 
گل می گویند و گل می شنوند و از ان
 
غذاهایی می خورند که توی کتاب های
 
آشپ‍زی عکسشان هست.
<
آنهایی که رفته اند فکر می کنند
 
آنهایی که مانده اند همه اش با هم
 
بیرونند. کافی شا پ میروند .خرید
 
میروند…با هم کیف دنیا را می کنند
 
و آنها را که آن گوشه دنیا تک
 
افتاده اند فراموش کرده اند.
<<
آنهایی که مانده اند فکر می کنند
 
آنهایی که رفته اند همه اش بار و
 
دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می
 
گذرد و اینها را که توی این جهنم
 
گیر افتاده اند را فراموش کرده اند.
 <
آنهایی که رفته اند می فهمند که
 
هیچکدام از آن مشروب ها باب طبعشان
 
نیست و دلشان می خواهد یک چای دم
 
کرده حسابی بخورند
<<
آنهایی که مانده اند دلشان می
 
خواهد یکبار هم که شده بروند یک
 
مغازه ای که از سر تا ته اش مشروب
 
باشد که بتوانند هر چیزی را می
 
خواهند انتخاب کنند.
  
<
آنهایی که رفته اند همانطور که
 
توی صف اداره پ‍لیس برای کارت
 
اقامتشان ایستاده اند و می بینند
 
که پ‍لیس با باتوم، خارجیها را هل
 
میدهد فکر می کنند که آن جهنمی که
 
تویش بودند حداقل کشورخودشان
 
بود. حداقل احساس نمی کردند طفیلی
 
هستند
 <<
آنهایی که مانده اند همانطور
 
که زنیکه های گشت ارشاد با باتوم
 
دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر
 
می کنند که آنهایی که رفته اند
 
الان مثل آدم های محترم می روند به
 
یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را
 
تحویل می گیرند.
  
<
آنهایی که رفته اند همانطور می
 
نشینند پ‍شت پ‍نجره و زل می زنند
 
به حیاط و فکر می کنند به اینکه
 
وقتی برگردند کجا کار گیرشان
 
میاید و آیا اصلا کار گیرشان
 
میاید؟
 <<
آنهایی که مانده اند فکر می کنند
 
که
آنهایی که رفته اند حال کرده
 
اند و حالا میایند جای آنها را سر
 
کار اشغال می کنند و انها از کار
 
بیکار می شوند.
  
 <
آنهایی که مانده اند فکر می کنند
 
آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ
 
اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون
 
دارند آن طرف حال می کنند و فورا یک
 
قلم برمی دارند و اسم آنوری ها را
 
خط می زنند.
 <<
آنهایی که رفته اند هی با شوق
 
بیانیه ها را امضا می کنند و می
 
خواهند خودشان را به  جریان سیاسی
 
کشوری که تویش نیستند بچسبانند.
  
 <
آنهایی که مانده اند در حسرت بی بی
 
سی بی سانسور
کلافه می شوند.
 <<
آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری
 
را نمی خوانند. ربطی بهشان ندارد
 
خبر کشور هایی که تویش هستند
<
آنهایی که مانده اند می خواهند
 
بروند.
<<
آنهایی که رفته اند می
 
خواهند بر گردند.
 <
آنهایی که مانده اند از آن طرف
 
مدینه فاضله می سازند..
 <<
آنهایی که رفته اند به کشورشان با
 
حسرت فکر می کنند.
  
 
اما هم آنهایی که رفته اند و هم
 
آنهایی که مانده اند در یک چیز
 
مشترکند
 
آنهایی که رفته اند احساس تنهایی
 
می کنند. آنهایی که مانده اند هم
 
احساس تنهایی می کنند.
 
کاش
جهان اینقدر با ماها نا
 
مهربان نبود

پ.ن: نویسنده ناشناس -حداقل من نمیدونم کیه-



 
آخرین روز کاری 2008
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٤  

امروز آخرین روزیه که تو این سال میلادی میایم سرکار ولی تقریبا شرکتهای اطرافمون تعطیل هستن و همه رفتن پی خرید از حراج های ٧٠% ایی.چشمک

ما ١٨ روز تعطیلیم و برای من زمان خوبیه که اطراف رو بیشتر بگردم مخصوصا مرکز شهر رو. سه روز اول رو با یه ١٠ تا از دوستامون میریم Kangroovally یه شهر در جنوب سیدنی که میگن خیلی قشنگه. اینجا اینجوریه که یه resort (همون ویلای خودمون) رو واسه تعداد مشخصی اجاره میکنن با همه امکانات.

بقیه روزها، دقیق نمیدونم ولی احتمال زیاد کمپ و گردش و شناسایی محیط باشهشیطان

اینجا زندگی خیلی سختهنیشخند



 
شب یلدا
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠  

ما هم شب یلدا (در واقع روز یلدانیشخند ) داشتیم

شب یلدا